![]() |
![]() |
|
| اگر زندگی مرگ است و مرگ زندگی پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی!! |
|
بهشتها برای تو افریده شده اند و درختان برای اینکه سایبان تو باشند سر از خاک برمی آورند.خاکها از اینکه پای بوس تو اند به سرافرازترین قله ها فخر می فروشندو قله ها در برابر مهربانی تو یک دره ی دور افتاده و حقیرند. آینه ها برای دیدن تو چون آب جاری می شوند و گلها به شوق همسایگی با تو خوشبو ترین جامه هاشان را بر تن می کنند. من خودم دیده ام که آسمان هر روز برای بوسیدن دستهای توپایین می آید. من هزار جزیره ی تنها را در گیسوان تو کشف کرده ام و هزار خورشید زیبا را در چشمان توو بی شمار نسیم شیدا را در نفسهای تو. تو را از دوستت دارم آفریده اند و با مهتاب و عشق به هم آمیخته اند .نامت از گیاه و شبنم و پاکی مریم مشهورتر است. هر که هر صبح نام تو را بر لب آورد مثل شبهای کوهستان پر رمز و راز می شود. در نام تو رودخانه های فراوانی می خروشند و موج بر می دارندتا به دریا های بنفش برسند. ای لطیف تر از رویاهای نوجوانی من!! اگر جوانه های انار بر انگشتان ترد تو نرویند چراغ های بهشت خاموش می شوند. اگر تو نباشی هیچ کس شاعر نمی شودو ستاره ها در کنج کهکشان ها می پوسند و فرو می افتند. ای تازه ترین پنجره برای تماشا!! در کنار تو می توان از رشته های باران شال سبزی بافت و بر دوش فرا انداخت و چنان عاشق بود که همه ی سنگها به رود بدل شوند... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 12:30 PM توسط nastaran |
|
|
روزي شيوانا پير معرفت در جمع شاگردان نشسته بود كه پسري نزد او آمد و با نوعي شرمندگي به شيوانا گفت كه شيفته دختري شده كه لال است و نمي تواند حرف بزند! پسر از شيوانا پرسيد كه دلش مي خواهد با اين دختر لال ازدواج كند اما مي ترسد در آينده زندگي ، هنگام درددل و صحبت كردن با او دچار مشكل شود!؟ شيوانا تبسمي كرد و از او پرسيد:" آيا آن دختر هم به ازدواج با تو راضي است!؟" پسر جواب داد: گمان مي كنم! شيوانا ادامه داد: از كجا به اين گمان رسيده اي!؟ پسر پاسخ داد:" از نگاهش و حركات و سكناتش! شيوانا بلافاصله پرسيد:" تو كه گفتي او لال است!؟ " پسر اندكي مكث كرد و آنگاه انگار كشفي كرده باشد ناگهان تبسمي كرد و با شادي برخاست تا برود. شيوانا رو به شاگردانش كرد و گفت:" براي درك معاني زندگي فقط زبان كافي نيست! بايد قدرت رمز گشايي كلام را پيدا كنيد و اين قدرت بدست نمي آيد مگر اينكه به اين باور برسيد كه تمام جنبش ها و حركات و اشارات كائنات رمز آلود و پركلام و با معناست. آنگاه درخواهيد يافت كه "شنيدن واقعي" چيزي جز رمزگشايي مستمر اشارات زندگي نيست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 9:13 PM توسط nastaran |
|
|
نمی خواهم بگویم دلتنگم. دلتنگ روزهای از دست رفته ی بچگی.نمی خواهم بگویم دلم گرفته است و دنیا حتی جای کفشهایم را ندارد.نمی خواهم بگویم دوست ندارم به این زودی همه چیز بگذرد.تازگیها پایم از پتوی تمام زندگیم بیرون می زند احساس خوبی ندارم ولی مادرم برای همه تعریف می کند. نمی خواهم بگویم زندگی رسم خوشایندیست و صمیمیترین دوستم در آتش نا ملایمات می سوزد ولی گردن کج نمی کند.نمی خواهم بگویم چشمهایم راه را گم کرده اند و هنوز اندر خم یک کوچه روی گزینه ها دو دو میزنند. دستهای مادرم چروکیده شده اند ولی هنوز به من می خندند و هیچ شکایتی ندارند.نمی خواهم بگویم خاطراتم گم شده اند و مدتهاست به دنبال خاطره ای جدید هستم.فتیله ی چراغ زندگیم سوخته من با کورسوی مهتاب حرکت می کنم .نمی خواهم بگویم زندگی آنقدر سریع می گذرد که عابران جاپای خود را هم نمی بینند! فقط می خواهم بگویم:همه چیز را می خواهم بگویم...فریاد بزنم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:8 AM توسط nastaran |
|
|
شاید هیچ وقت نفهمی که من همان دختر ۸ ساله ای هستم که یک توپ بسکتبال داشتم فقط من یک توپ بسکتبال داشتم .توی آن کوچه ی کثیف تو هم خیلی کثیف بودی و بی تربیت. این اسمی بود که من روی تو گذاشته بودم ."مو فرفری سیاه" هیچ وقت از خودت پرسیدی که چرا من توپ بسکتبالم را فقط به تو می دادم و همه می دانستند که من فقط دلم می خواهد توپ بسکتبالم را به تو بدهم. می دانستی یا نه؟ خیلی وقتها گذشته خیلی روزها خیلی زمان ها . نمی دانستم چه بر سر توپم آمد ولی هر چه شد خیلی ناراحت شدم.یک روز دیدم توپم نیست توپم رفته بود و پسرها دیگر در کوچه ی کثیف بازی نمی کردند. نمی دانم چه شد ناراحت شدم ولی یادم رفت خیلی زود. خیلی وقتها گذشته خیلی روزها خیلی زمانها و نمی دانی که من همان دختر ۸ ساله ای هستم که یک توپ بسکتبال داشتم که یک روز دیگر نبود . اول که آمدی نشناختمت.خیلی روزها با هم بودیم. خیلی وقتها خیلی زمانها ولی نه به دوری آن روزها . می دانستم شاید در کودکی دختری بوده باشد که موفرفری سیاه صدایت کرده باشد ولی نفهمیدم تو همانی!! تا یک روز نزدیک. در گوشه ی حیاط خانه تان حیاط پشتی یک توپ دیدم یک توپ بسکتبال. فهمیدم که دزد بزرگی هستی. دزد همه چیز!روزهای دور توپ روزهای نزدیک چیز دیگر... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 3:5 AM توسط nastaran |
|
|
بچگی من و تو خاطرت هست؟ اسم دو نفر را می آوردند و می پرسیدند کدام را بیشتر دوست داری وما همیشه دومی را بیشتردوست داشتیم وهیچکس دعوایمان نمی کرد اما شاید به ان کسی که کمتر دوستش داشتیم یواشکی بر می خوردو تصمیم می گرفت دیگر وقتی مارا بیرون برد برایمان آلاسکا نخرد. بچه های امروز از من و تو عاقل ترند. می گویند هر دو! همه هم برایشان آلاسکا می خرند!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 2:27 AM توسط nastaran |
|
|
"سلام " در اندوه خداحافظ گم شده است یابنده ی عزیز! با اولین قاصدک آن را به من برسان! "آواز" در انبوه فریادها گم شده است یابنده ی عزیز! با اولین قناری آن را به من برسان! "عشق" در کتابهای لغت گم شده است یابنده ی عزیز! با اولین نگاه آن را به من برسان! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 4:0 PM توسط nastaran |
|
|
روزي شيوانا پير معرفت يكي از شاگردانش را ديد كه زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است. شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت كرد و اينكه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است. شاگرد گفت كه سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي كند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي كند. شيوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترك چه ربطي به دخترك دارد! شاگرد با حيرت گفت:" ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!؟" شيوانا با لبخند گفت:" چه كسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترك ندارد. هركس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترك برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است كه شعله اين عشق را در دلت خاموش نكني . معشوق فرقي نمي كند چه كسي باشد! دخترك اگر رفت با رفتنش پيغام داد كه لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا كند! به همين سادگي!" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 0:27 AM توسط nastaran |
|
|
نوروز مبارک |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 7:37 PM توسط nastaran |
|
|
یکدیگر را دوست بدارید، اما از عشق زنجیر مسازید: بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل های جانتان در تموج و احتزاز باشد. جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید. از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید. به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشید. چون سیم های عود که هر یک در مقام خود تنهاست اما همه با هم به یک آهنگ مترنمند. دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید. زیرا تنها دست زندگیست که می تواند دلهایتان را در خود نگاه دارد. در کنار هم بایستید اما نه بسیار نزدیک: از آنکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند، و بلوط و سرو در سایه ی هم به کمال رویش نرسند. (جبران خلیل جبران) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 2:45 AM توسط nastaran |
|
|
زمین به من نگاه می کند ملتمسانه! اینگونه راه مرو بیهوده روی من!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 1:56 AM توسط nastaran |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوست دارم تو این وبلاگ حرف دلم و بزنم. حرف دل و معمولا" نمی شه گفت ولی می شه نوشت!!
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
| پیوندها |
|
شعرنو آهنگهای ایرانی احمد شاملو نگارین دانلود نغمه ی شبانه طپش ایران جاوید عروسک کوکی لوتوس تنهاترین کامپیوتر خانگی قالب ساز قاصدک دختر پاییز معراج |
|
RSS
|