![]() |
![]() |
|
| اگر زندگی مرگ است و مرگ زندگی پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی!! |
|
محاکمه عشق !!
جلسه محاکمه عشق بود و قاضی عقل و عشق محکوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود يعنی فراموشی قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با اون مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی ديدن اونرا داشتی ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنيدن صداش بودی يا تو ای لب مگر تو نبودی که در آتش بوسه زدن به اون ميسوختی دستها با شما هستم که در آرزوی لمس کردن اون زندگی می کرديد و شما پاها که هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چی شده اينچنين با اون مخالفيد همه اعضا روی برگرداندندو به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:ديدی قلب همه از عشق بی زارند ولی من متحيرم که باوجودی که عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت می کنی قلب ناليد :که من بدون وجود عشق ديگر قلب نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانيه کارثانيه قبل را تکرار می منم و فقط با عشق می توانم يک قلب واقعی با شم پس من هميشه از او حمايت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 1:59 AM توسط nastaran |
|
|
قلبي داشته باش كه هرگز سختي سنگ را به خود نگيرد و احساسي داشته
باش كه همه را مجذوبت كند . اگر روزي قرار باشد كه عقل را بخرند يا بفروشند , همه ما به تصور اينكه عقل زيادي داريم , فروشنده خواهيم بود . غم و شادي , همسايه ديوار به ديوار يكديگرند . پس طوري شادي كن كه غم از خواب بيدار نشود . دوست داشتن زيباترين احساس آدمي است . اين زبان توست كه مي تواند تو را به عرش برساند , يا به فرش برساند . وقتي اشك يتيمي را پاك كردي و مرهم دل شكسته اي شدي , آنگاه مي فهمي خوشبختي چيست . اگر هر روز راهت را عوض كني به مقصد نخواهي رسيد . وقتي دهكده اي مي سوزد , دودش را همه مي بينند , اما وقتي قلبي مي سوزد , كسي شعله اش را نمي بيند . نوشته شده توسط یک دوست... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 1:56 AM توسط nastaran |
|
|
در پی یک گل سرخ می روم رو به خدا می روم تا کهکشان زیر باران بهار یک نفر داد به دستم گل سرخی زیبا من زدم لبخندی ـ قیمتش سی گل مریم باشد و لبخندم خشکیدو دلم شد تشنه در پی یک گل سرخ می روم بالاتر آنجا یک نفر هست که گلی دارد در دست من به او گفتم: گل سرخت زیباست. گفت: قیمتش صد گل شب بو باشد! ـ من ندارم هیچ... بازهم می دوم در پی یک گل سرخ می روم بالاتر باغبانی آنجاست می دوم تا باغش می روم من سویش گل سرخت چند است: ـ قیمتش یک لبخند تو چه می پردازی؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 3:44 PM توسط nastaran |
|
|
شاگردی از استادش پرسید : "عشق چیست؟" استاد در جواب گفت:" به گندم زار برو وپر خوشه ترین شاخه را بیاور . اما در هنگام عبور از گندم زار ، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردیتا خوشه ای بچینی!" شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید:" چه آوردی ؟" و شاگرد با حسرت جواب داد :" هیچ ! هر چه جلو میرفتم،خوشه های پر پشت تر میدیدم وبه امید پر پشت ترین ، تا انتهای گندم زار رفتم . "استاد گفت:" عشق یعنی همین !" شاگرد پرسید :" پس ازدواج چیست؟ " استاد گفت: "به جنگل برو وبلند ترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!" شاگرد رفت وپس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید چه شد؟"و شاگرد در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم ، انتخاب کردم . ترسیدم که اگر جلو بروم ، باز هم دست خالی برگردم . "و استاد گفت :" ازدواج هم یعنی همین! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 8:26 PM توسط nastaran |
|
|
کاش در زندگی سه چیز وجود نداشت:
عشق دروغ غرور تا کسی به خاطر عشق از روی غرور دروغ نمی گفت!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 9:32 PM توسط nastaran |
|
|
شب سردیست و من افسرده.
راه دوریست و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدمها سایه ای از سر دیوار گذشت. غمی افزود مرا بر غمها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است! هردم این بانگ بر آرم از دل: وای این شب چقدر تاریک است! خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که به آن آویزم؟ مثل این است که شب نمناک است. دیگران را هم غم هست به دل غم من لیک غمی غمناک است!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 4:38 PM توسط nastaran |
|
|
دیار من آن سوی بیابان هاست.یادگارش از آغاز سفر همراهم بود. می گفت دوستم دارد اما هنگامی که چشمش به نخستین پرده ی بنفش نیمروز افتاد از وحشت غبار شد ومن تنها ماندم.چشمک افقها چه فریب ها که به نگاهم نیاویخت و انگشت شهاب ها چه بی راهه ها که نشانم نداد!! آمدم تا تو را بویم وتو گیاه تلخ افسونی! به پاس این همه راهی که آمدم زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی .به پاس این همه راهی که آمدم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 1:57 AM توسط nastaran |
|
|
ضربه های ساعت بر گوشه ی قلبم می زند.بغضی که در گلو دارم با هر ضربه بالاتر می آید.
ضربه ی اول: یاد آن روذ آشنایی می افتم. روذ ۱۳ ساعت ۱۳! بعدها به تاریخ آن روز نگاهی انداختم. ضربه ی دوم:برخورد نگاهها. باید می دانستم آغازی برای یک عشق واقعی نمی تواند باشد. ضربه ی سوم: من صدای قلب خود را می شنوم. با حضور تو قلبم جایبغض هم اکنون را می گرفت. ضربه ی چهارم: ناخودآگاه به دنبالت کشیده می شدمو تو می دانستی و لبخند می زدیو من باید زیر آن لبخند همیشگی پوزخند تو را می دیدمو ندیدم. ضربه ی پنجم: همه چیز را در تو می یافتم و تو را در هیچ چیز. ضربه ی ششم: اولین گستاخی! لبخندت را با لبخندی پاسخ دادم. ضربه ی هفتم: مرا تنها یافتی. گامهایت را با من همصدا کردی همصدای خش خش برگهای پاییزی. من پای بر برگها ی پاییزی می گذاردم تا شاید تو صدای قلبم را نشنوی! ضربه ی هشتم: دست در دست هم. احساس می کردم هیچ چیز نمی تواند دستانمان را از هم جدا کند. ضربه ی نهم: دستانمان از هم جدا شد هنگامی که او از بینمان رد شد وتو با نگاه دنبالش کردی. ضربه ی دهم: دیگر دستترا به دستم ندادی! دست من آشفته بود و گرم و لی سرمای دست تو را از دور حس می کرد. ضربه ی یازدهم: تو دیگر لبخند نداشتی کم کم پوزخند نمایان می شد و با نمایان تر شدنش قلب من خود را سرگردان می دید. ضربه ی دوازدهم: من از سرگردانی رها شدم . تو را دیدم و او را که گونه هایش گلگون بودو چه لبخند شرمگینی داشت. تو هم لبخند می زدی او لبخند تو را می دید ولی من آن پوزخند را ! ساعت ضربه ی دوازدهم را زد. به خود می آیم باید ساعتی بیابم که ضربه نزند. می خوابم تا شاید اندوه رادر خواب به شادی تبدیل کنم. می خوابم تا شاید فردا لبخندی را ببینم که در آن پوزخندی پنهان نباشد!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 1:36 AM توسط nastaran |
|
|
برو ای خوب و عزیز. ای عزیزی که به من راز دلت را گفتی
باز هم مردانه تو به من راست بگو: به چه دلخوش کرده ای؟ به یکی تکرو بی نورو چراغ به یکی بی کس و غمگین ز فراق یا به یک دیوانه؟ تو خودت را به چه دلخوش کرده ای؟ حال عمریست به تنهایی خود خو کرده ایم... ما ز ما نیست!! به عزلت ز جفا رو کرده ایم و تو اکنون به شتاب آمده ای که چرا بستانی؟! یک دل بی پروا ؟ دل یک دخترک سر به هوا یا که چیز دیگر ... تو اگر می خواهی دل من بستانی و پس از چندی بعد به ره خود بروی یا اگر می خواهی دل خود را بدهی و زمانی پس از آن باز ستانی ز دلم حال برگرد عزیز حال که در چشم و دلم جا داری برو تا خاطره ی آمدنت زنده و پاک بماند به ابد پاک تر از همه ی احساسم زنده تر از گل نرگس به زمستان دلم برو ای خوب و عزیز... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 3:41 AM توسط nastaran |
|
|
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است! و هر انسان برای هر انسان برادری است. روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست و قلب برای برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو بخاطرآخرین حرف دنبال سخن نگردی روزی که آهنگ هر حرف زندگیست تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جو ی قافیه نبرم. روزی که هر لب ترانه ایست تا کمترین سرود بوسه باشد روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود. روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم... و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم !! احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 3:19 AM توسط nastaran |
|
|
دوستت دارم را نمی گویم . چون قداست وجود تو بیشتر از آن است که در حرف "ت" گنجانده شود یا در این جمله.تو از نگاه من درونم را بخوان. شراره های وجودم را در چشمانم ببین و بدان که من همان لاله همیشه عاشقم که سرخی عشقم را در گونه هایم با وجود تو به نمایش می گذارم.
چشمانم فروغ از تو می گیرند و گونه هایم گلگونی! مرا ببین که چه عاشق و تنهایم. مرا ببین که چه سرسختانه امواج دریای طوفانی عشق را به مبارزه می طلبم. پیروزی از آن من است چون عاشقم و عشق شکست را نمی شناسد چون عاشق از مرگ نمی هراسد!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 1:10 AM توسط nastaran |
|
|
دنبال پروانه باید بود نه عنکبوت . چیزی که زیاد است عنکبوت با تارو پودو کمینگاه ناپیدا پروانه را باید دید وقتی در زاویه ی خلوت و نمناک باغ رقص نافرجام مردن می کند! بر بند ناپیدای تار شما هم حتما دیده اید نقش پروانه های پوک شده را و شاید هم حسرت خورده باشید بر نقش بالهای بی پروازشان. چیزی است مثل درد بدون داد یا رنجی که باید به دوش کشید!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 2:48 AM توسط nastaran |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوست دارم تو این وبلاگ حرف دلم و بزنم. حرف دل و معمولا" نمی شه گفت ولی می شه نوشت!!
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
| پیوندها |
|
شعرنو آهنگهای ایرانی احمد شاملو نگارین دانلود نغمه ی شبانه طپش ایران جاوید عروسک کوکی لوتوس تنهاترین کامپیوتر خانگی قالب ساز قاصدک دختر پاییز معراج |
|
RSS
|