تبليغاتX
هی فلانی زندگی شاید همین باشد!
اگر زندگی مرگ است و مرگ زندگی پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی!!

 من از نهایت شب حرف 

میزنم و از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف

می زنم

اگر به خانه ی من آمدی ای

مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت

بنگرم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 7:52 PM  توسط nastaran | 

پرنده گفت:"چه بویی چه آفتابی آه

بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت"

پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت...

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا و بر فراز چراغهای خطر در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده آه فقط یک پرنده بود...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 5:44 PM  توسط nastaran | 

جمعه ی ساکت

جمعه ی متروک

جمعه ی چون کوچه های کهنه غم انگیز

جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار

جمعه ی خمیازه های موذی کشدار

جمعه ی بی انتظار

جمعه ی تسلیم

خانه ی خالی

خانه ی دلگیر

خانه ی در بسته بر هجوم جوانی

خانه ی تاریکی و تصور خورشید

خانه ی تنهایی و تفال و تردید

خانه ی پرده کتاب گنجه تصاویر

آه چه آرام و پرغرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه چه آرام پر غرور گذر داشت...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 1:36 AM  توسط nastaran |