تبليغاتX
هی فلانی زندگی شاید همین باشد!
اگر زندگی مرگ است و مرگ زندگی پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی!!

به سفر نمی روم گل من

دردهایم را همینجا به خاک می سپارم

و شادی حظورت را مثل کاغذهای رنگی بر دیوارها آویزان می کنم

دست ها دوباره بوی زنبق می گیرد

و قدمهایم همان جاده ای را که از بر است

مرور خواهد کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 9:25 PM  توسط nastaran | 

منتظر نگاهت هستم.

انتظارش شیرین ترین غم دل کوچکم است. صدایت را برای خاطرات بکر کودکیم می ستایم.لبانت آخرین توسل است برای صعود به واقعیت بودنت. دستانت آخرین خانه ی امن دلم در زمستان ناتمام تمام ناحنجاریهاست. پاهایت لحظه ی عبور از غبار همیشگی خواهشهای ناممکن را می ستاید. نفسم بازگشت به خانه اش را فراموش خواهد کرد اگر بداند که انتظارت خاموش ترین سکوت زندگی شب زده اش را به او می سپارد.

 تا هستی بهانه ای برای رفتن ندارم و آنگاه که می روی بهانه ای برای لبخند...


"شبیه تو"

وقتی در رویاهایم به ماه می اندیشم شبیه خواب تو می شوم و وقتی خورشید را صدا می کنم به

گهواره ی تو نزدیکتر خواهم بود.

شبی یا روزی می شود شاید صبحی یا غروبی که آبی چشمانت خاکستری دستانم را دوست بدارند...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 0:47 AM  توسط nastaran |