تبليغاتX
هی فلانی زندگی شاید همین باشد!
اگر زندگی مرگ است و مرگ زندگی پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی!!

نمی خواهم بگویم دلتنگم. دلتنگ روزهای از دست رفته ی بچگی.نمی خواهم بگویم دلم گرفته است و دنیا حتی جای کفشهایم را ندارد.نمی خواهم بگویم دوست ندارم به این زودی همه چیز بگذرد.تازگیها پایم از پتوی تمام زندگیم بیرون می زند احساس خوبی ندارم ولی مادرم برای همه تعریف می کند. نمی خواهم بگویم زندگی رسم خوشایندیست و صمیمیترین دوستم در آتش نا ملایمات می سوزد ولی گردن کج نمی کند.نمی خواهم بگویم چشمهایم راه را گم کرده اند و هنوز اندر خم یک کوچه روی گزینه ها دو دو میزنند. دستهای مادرم چروکیده شده اند ولی هنوز به من می خندند و هیچ شکایتی ندارند.نمی خواهم بگویم خاطراتم گم شده اند و مدتهاست به دنبال خاطره ای جدید هستم.فتیله ی چراغ زندگیم سوخته من با کورسوی مهتاب حرکت می کنم .نمی خواهم بگویم زندگی آنقدر سریع می گذرد که عابران جاپای خود را هم نمی بینند!

فقط می خواهم بگویم:همه چیز را می خواهم بگویم...فریاد بزنم...  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:8 AM  توسط nastaran | 

شاید هیچ وقت نفهمی که من همان دختر ۸ ساله ای هستم که یک توپ بسکتبال  داشتم فقط من یک توپ بسکتبال داشتم .توی آن کوچه ی کثیف تو هم خیلی کثیف بودی و بی تربیت.

این اسمی بود که من روی تو گذاشته بودم ."مو فرفری سیاه"

هیچ وقت از خودت پرسیدی که چرا من توپ بسکتبالم را فقط به تو می دادم و همه می دانستند که  من فقط دلم می خواهد توپ بسکتبالم را  به تو بدهم.

می دانستی یا نه؟ خیلی وقتها گذشته خیلی روزها خیلی زمان ها .

نمی دانستم چه بر سر توپم آمد ولی هر چه شد خیلی ناراحت شدم.یک روز دیدم توپم نیست توپم رفته بود و پسرها دیگر در کوچه ی کثیف بازی نمی کردند. نمی دانم چه شد ناراحت شدم ولی یادم رفت خیلی زود.

خیلی وقتها گذشته خیلی روزها خیلی زمانها و نمی دانی که من همان دختر ۸ ساله ای هستم که یک توپ بسکتبال داشتم که یک روز دیگر نبود .

اول که آمدی نشناختمت.خیلی روزها با هم بودیم. خیلی وقتها خیلی زمانها ولی نه به دوری آن روزها .

می دانستم شاید در کودکی دختری بوده باشد که موفرفری سیاه صدایت کرده باشد ولی نفهمیدم تو همانی!! تا یک روز نزدیک. در گوشه ی حیاط خانه تان حیاط پشتی یک توپ دیدم یک توپ بسکتبال.

فهمیدم که دزد بزرگی هستی. دزد همه چیز!روزهای دور توپ روزهای نزدیک چیز دیگر...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 3:5 AM  توسط nastaran | 

بچگی من و تو خاطرت هست؟ اسم دو نفر را می آوردند و می پرسیدند کدام را بیشتر دوست داری وما همیشه  دومی را بیشتردوست داشتیم وهیچکس دعوایمان نمی کرد اما شاید به ان کسی که کمتر دوستش داشتیم یواشکی بر می خوردو تصمیم می گرفت دیگر وقتی مارا بیرون برد برایمان آلاسکا نخرد.

بچه های امروز از من و تو عاقل ترند. می گویند هر دو!

همه هم برایشان آلاسکا می خرند!

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 2:27 AM  توسط nastaran | 

"سلام " در اندوه خداحافظ گم شده است

یابنده ی عزیز!

با اولین قاصدک آن را به من برسان!

"آواز" در انبوه فریادها گم شده است

یابنده ی عزیز!

با اولین قناری آن را به من برسان!

"عشق" در کتابهای لغت گم شده است

یابنده ی عزیز!

با اولین نگاه آن را به من برسان!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 4:0 PM  توسط nastaran |