تبليغاتX
هی فلانی زندگی شاید همین باشد! - درد
اگر زندگی مرگ است و مرگ زندگی پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی!!

نمی خواهم بگویم دلتنگم. دلتنگ روزهای از دست رفته ی بچگی.نمی خواهم بگویم دلم گرفته است و دنیا حتی جای کفشهایم را ندارد.نمی خواهم بگویم دوست ندارم به این زودی همه چیز بگذرد.تازگیها پایم از پتوی تمام زندگیم بیرون می زند احساس خوبی ندارم ولی مادرم برای همه تعریف می کند. نمی خواهم بگویم زندگی رسم خوشایندیست و صمیمیترین دوستم در آتش نا ملایمات می سوزد ولی گردن کج نمی کند.نمی خواهم بگویم چشمهایم راه را گم کرده اند و هنوز اندر خم یک کوچه روی گزینه ها دو دو میزنند. دستهای مادرم چروکیده شده اند ولی هنوز به من می خندند و هیچ شکایتی ندارند.نمی خواهم بگویم خاطراتم گم شده اند و مدتهاست به دنبال خاطره ای جدید هستم.فتیله ی چراغ زندگیم سوخته من با کورسوی مهتاب حرکت می کنم .نمی خواهم بگویم زندگی آنقدر سریع می گذرد که عابران جاپای خود را هم نمی بینند!

فقط می خواهم بگویم:همه چیز را می خواهم بگویم...فریاد بزنم...  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:8 AM  توسط nastaran |